گلایه ها دارم از تو.. از تو
سکوت میکنم از سر اجبار .. اشک نمیریزم از ترس مواخذه.. شبهای آرام زمستانی به بهار دست آشتی داد اما تو با من قهر کردی.
برای دلم دل میسوزانم. نیازمند آغوش گرمت هستم خدا. خداوندا مارا در اغوش بگیر. التماست میکنیم پاهایت را میبوسیبم. مارا در آغوش بگیر. ما از زندگی کردن بیزاریم. از خودمان بیزاریم. همه چیز به ما دادی جز شهامت. خدا یک ارزو داریم:
دلمان سکوت میخاهد با تاریکی. چند شمع نارنجی و بعد آغوش گرمت. خداوندا مارا در آغوش بگیر که خسته ایم . مارا در آغوش بگیر و ترانه ی لالایی ویگن را برای ما بگذار. قول میدهیم بچه ی خوبی باشیم و زود بخابیم تا دستهایتان خسته نشود.
خسته مان کردی خداوندا از امتحاناتت. یا به ما صبر عطا کن یا مرگ. هزاران بار جهنمت را تصور کردیم. با نهایت ترسی که داریم به زندگی الانمان ترجیحش میدهیم.
از شدت بغض خفه شدیم .. از شدت اشک کور......
من را ببخش.
پ.ن: این متن مال اواخر زمستان گذشته است.
پ.ن: گلایه ها داشتم از تو. از تو..........